ای کاش تا ابد توی همین مود بمونم :)

خرید بک لینک
هفدهم هیجدهم بود که با نازی حرف زدم ، حرفای قشنگی میزد ... وقتی باهاش حرف میزدم میگفت نگفتی چته . دوستنداشتم بگم و فقط کلیات ماجرارو گفتم . اونم برخلاف بقیه سرزنشم نکرد و گفت تو اشتباهی نکردی فقط درد و دل کردی ... من هم با اطمینان گفتم پشیمون نیستم بنا نسبت شما یه غریبه بهتر میتونست درکم کنه ...
غریبه ای که برام مهم شد:(
نازی جزو ادمایی بود که سرزنش نمیکرد ... و من چقدر ممنونش بودم . حرفاش راست بود که میگفت( گاهی اوقات باید به دلت نه بگی)
حس کردم تجربشو کرده یا شایدم عمق حرفامو از پشت تلفن پر از سیم فهمیده!
گاهی اوقات باید به دلت نه بگی ... ته حرفاش ، ته همه ی این نیم ساعتی که من بیشتر نصفشو سکوت کرده بودم اون میگفت این بود ... به هر نحوی ... با هر مثالی ... من بیشتر فکر میکردم ... میگفت هر کسی لیاقت مهربونیای تورو نداره ... گفت پاکی ... ساده ای ... زودباوری ...
بهم گفت به هرکسی مهربونی نکن .... لیاقت نداره ... احساستو به خرج نده ... لیاقت نداره ...
قطرات اشکم صورتمو میسوزوند و میسوزوند ... و اون ادامه میداد و من بیشتر توی خودم فرو میرفتم . احتیاج داشتم به یک دوست قدیمی ... نیاز داشتم و اون نیازمو برآورده کرد ...
نازی با صدایی ارومتر گفت : میدونی کوثر، من و تو عین همیم ... احساسی و شکننده ... زود رنجیم دوتامون ...
اوهومی گفتم که با صدای بلندی خندید و گفت : خاک تو سر جفتمون کنن ! دوتامون تو سری خوریم!
لفط دوتایی ... خنده روی لبم آورد .... دقت نکرده بودم به اخلاقش ... ولی اینکه منو با خودش یکی کرد خوشم اومد ... اینکه نگفت خاک تو سرت تو سری خوری!
من هم با صدای بلندی خندیدم ....
نازی ادامه داد : میدونی اصلا بهت نمیاد! این صدا ... من از تو یه تصور دارم ... همون دختری که وسط حیاط پاچه شلوارشو بالا میزنه و میشینه رو زمین! شوخی میکنه و میخنده ...
با یاد گذشته لبخندی روی لبم اومد ... گذشته ای که هیچی نمیدونستم توش و بدون آلایش میخندیدم .
خندیدم و گفتم : بیشعوری بسکه! هنوزم همینطورم ... پیشرفت کردم ولی ... روی زمین خاکی دراز میکشم باید لباسامو (مدرسه) که میشورم ببینی ! چه چرکی ازشون میره ...
خندید و خندیدم ... خندیدم و خندید ...
دیشب توی حیاط دراز کشیدم و به ستاره ها نگاه میکردم ... توی حیاط خوابم برد که با صدای ماشین بیدار شدم و رفتم توی اتاقم ...
بدجور فکرم مشغول بود ... ساعت ۱۲ شب ... میدونستم آنلاینه ...
امروز که میخواستم فکر کنم ، دلم با تردید میگفت خفه شو ... انگار تا حدودی فهمیده بود برای کسی مهم نیس ... مخصوصا اون ... معادله ای که خودشم تاییدش کرد ...
انگار دوباره دارم به حالت بی حسی میرسم ... و ای کاش تا ابد توی همین مود بمونم ... :)
برگشتم تا کنارش باشم،حتی اگر براش مهم نباشم ...
میدونم یه روزی این طناب ارتباطی قطع میشه ... و اون رو با بیخیالی میبینم که طی میکنه مسیرشو ... بدون هیچ تقلا برای بازگشت ...

اینجآ من مے نویسم...

ما را در سایت اینجآ من مے نویسم دنبال می‌کنید

برچسب: ای کاش بودی تا,ای کاش عادت نمیکردم به تاریکی,ای کاش شود خشک بن تاک, نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 0:32

صفحه بندی