
ساعت ۹ شب ... اعصابی خراب ... دلی گرفته ... روزی افتضاح ....سوار ماشین ... جدا از صحبت های بقیه... خیره به بیرون...شیشه پایین...باد سرد... بغض خفه کننده ... اشکی که اومد ... جلوش گرفته شد ... با کلمه حسین به خودم اومدم ... پیاده شدیم ... میخوندن ... سینه میزدن ...xa0 نشستم ... جدا از مادر ... جدا از پدر ...مثل وصله ناجوری بودم ... که سینه نمیزد ...لباسهای آبی ...xa0 اما ... این بغض ترکید ... مقنعه ای که جلو کشیده شد ذهنمو فلش بک کرد به گذشته ... به اون روزی که اولین بار برای صاحب کبوترا گریه کرد...
ادامه مطلب